آتش نشان

"مردي سفر نمود و به ديدار يار رفت
مردي كه خسته بود از اين روزگار رفت "
مردي كه چهره اش ،دوده ي آتش گرفته بود
"آينه وار آمد و آينه وار رفت"
سيماي او جلوه خدمت و عشق بود
"خندان ، جبين گشاده به ديدار يار رفت"
مردي كه قامتش چو سروي بلند بود
"بالِ پرش گشود و پروانه وار رفت"
فرقش شكافت و تمام تنش بسوخت
"ديدي به روز وصل چه مست و خمار رفت"
آتش نشان كه عاشق خدمت به خلق بود
چون كوه استوار به پاي قرار رفت

محمد بقايي